ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
167
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) خليفهء رسول خدا پند و اندرزى مرا بده كه نمىبينم پس از اين بتوانى به من پند و اندرزى دهى . گفت : آرى ، اى سلمان به زودى فتوحى صورت مىگيرد و خيال نمىكنم بهره مالى جز آنچه كه بخورى يا بپوشى نصيب تو شود و بدان هر كس كه نمازهاى پنجگانه را بگزارد در عهد و پيمان خداوند است و مبادا كه كسى از اهل عهد و پيمان خدا را بكشى كه در آن صورت خداوند خون او را از تو طلب خواهد كرد و تو را با روى در آتش خواهند افكند . وكيع بن جراح و كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از خالد بن ابى عزّه نقل مىكنند * ابو بكر نسبت به خمس اموال خود وصيت كرد و گفت : از مال خودم همان قدر بر مىدارم كه خداوند از غنايم مسلمانان اخذ مىفرمايد . عمرو بن عاصم از همام بن يحيى ، از قتاده نقل مىكند * ابو بكر مىگفته است : آن مقدار از مال من به خودم تعلق دارد كه خداوند در غنايم براى خود معين فرموده است و نسبت به خمس اموال خود وصيت كرد . عارم بن فضل هم از حماد بن زيد ، از اسحاق بن سويد نقل مىكند * ابو بكر نسبت به خمس مال خود وصيت كرد . فضل بن دكين از سفيان ، از عيينه ، از زهرى ، از عروة ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است * چون مرگ ابو بكر فرا رسيد ، نشست . نخست شهادت بر زبان راند ، آن گاه به من گفت : اى دختركم دوست مىدارم كه پس از من تو در رفاه و غنى باشى و فقر و تنگدستى تو پس از من بر من بسيار سخت و گران است و من بيست خروار از محصول ساليانهء اموالم را به تو اختصاص مىدهم و به خدا سوگند دوست مىدارم كه آن را بگيرى و تصرف كنى كه مال وارث است و مواظب دو برادر و دو خواهرت هم باش . عايشه مىگويد : گفتم اين دو برادرم درست و صحيح ولى دو خواهر من كجاست [ ظاهرا فقط منظورش اسماء ذات النطاقين است . ] ؟ گفت : فرزندى كه در شكم همسرم دختر خارجة است به احتمال دختر خواهد بود . مسلم بن ابراهيم از قاسم بن فضل ، از ابو الكباش كندى ، از محمد بن اشعث نقل مىكند * چون بيمارى ابو بكر سنگين شد به عايشه گفت : هيچ كس از اهل من در نظرم محبوبتر از تو نيست و من زمين بحرين را در اختيار تو مىگذارم و خيال نمىكنم در آن مورد نسبت به تو ستمى شود ، عايشه گفت : همچنين است . ابو بكر گفت : چون مردم اين كنيز را كه دايه فرزند ابو بكر بود و اين دو شتر شيرى و غلامى كه آنها را مىدوشد پيش عمر بفرست . گويد : شير آن دو شتر را هم معمولا همنشينان ابو بكر مىآشاميدند و چيز ديگرى